تبليغاتX
من و دخملم
بدنیا اومدن یه دختر گل که هنوز نیومده زندگیمون عین عسل شیرین شده
دخترک همچنان مریضه و دل مامانی و خون کرده چون طاقت دیدن مریضیشو نداره دیشب مامانی خودش دکتر شده بود و براش دارو تجویز کرد و دکسترومترفان بهش داد الان هم سرما خوردگی اطفال بهش دادم هرچی بابایی زنگ میزنه به دکترش اشغال فکر کنم تا فردا باید خودم دکتر باشم  صبح براش سوپ درست کردم اما همچنان باید خودم بخورم و اون نمیخوره

این هم فهرست داروهایی که تا حالا به دخترم دادم

گرایت میکسچر

دیفن هیدرامین

استامینوفن

بروفن

سرما خوردگی کودکان

دکسترو مترفان پی

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آذر1388ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط مامان سمی 

دخترکم دوباره مریض شده اعصاب ندارم دلم میگیره وقتی میبینم شب سخت نفس میکشی وگریپی و همش تو خواب گریه میکنی و مامان و صدا میکنی خدایا تو رو به بزرگی و عظمتت قسم پانیذم و خودت نگهدار باش نمیدونم چی بنویسم راستی امروز عمو فرزاد و خاله مریم رفتن سونو و بچشون یه قلو هستش عزیزم انشالله که هرچی هست سالم باشه دیشب وقتی داشتم لباس میشستم بدونه اینکه من متوجه بشم پانیذ اومده بو توی حیاط خلوت و من در رو روش بسته بودم و چراغ و خاموش کرده بودم و ماشین لباس شویی هم روشن بود و بچم از صداش میترسه و خلاصه یهویی دیدم صداش نمیاد وقتی رفتم سمت حیاط خلوت که پشت اتاق بچمه دیدم یکی با ترس داره هی صدام میکنه و میگه مامااااا مامااااااا جیگرم کباب شده بود بابایی بغلش کرد و دادش بهم و کلی چسبوندمش به خودم به خاطر این غفلتم هیچ وقت خودم ونمیبخشم راستی فردا تولد فرزاد از همینجا بهش تبریک میگیم این مدت تولد خیلی از عزیزان بوده انشالله که همشون ۱۰۰۰۰۰۰۰۰ ساله  و خوشحال باشن برم به دخترکم برسم الهی ماما برات بمیره ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

بعدا نوشتتتتتتتتتتت: ساعت ۶ بامداد دخترک در حالیکه دارو خورده و پی لی میره داره کابینت ها رو میریزه بهم و مادری لذتش و میبره و غصشو میخوره حالا هم گیر داده بیا پیشمممممممممم فعلا احتمالا فردا تا لنگ ظهر خواب خواهیم بوددددد

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آذر1388ساعت 1:17 قبل از ظهر  توسط مامان سمی 

دختر گل ما روز به روز شیرین تر و خواستنی تر میشه حد اقل واسه ما که اینجوری بوده چند روز پیش وقتی بابایی و دخملش در حال شیطنت با هم بودن توی اتاق خواب یهویی دیدم بابایی داد میزنه سمییییییییییییییییی بیاااااااا و پانیذ هم دویده و دندون های بالاییش و روی لب پایینش فشار میده به نشانه اینکه وایییییییی دیدی چی شد و خلاصه فهمیدم که دوباره یه کاری کرده تا رفتم دیدم بسته تیتابش و روی بابایی باز کرده و له و لورده شده و خلاصه که هر دومون ترکیدیم از خنده . امشب هم که راه میرفت و میگفت دایی تازگی بیشتر کلماتمون و میگه بچم زبون گنگیشم خیلی عالیه چند وقته پیش ظرف غذا را گذاشته بودم روی بخاری و برای  اینکه به من حالی کنه که غذا میسوزه اومده هی دهنشو مثل وقتایی که به میخواد باز کرده و هی میگه ا ا ا (فتحه بگذارید) و بعد میگه اوفففففففففف یعنی غذا میسوزه دیگه از دیوار راستی نبوده که بالا نره ماشالله و مدام هم که داره واسه من خونه میریزه بهم و از این طرف اون طرف سقوط میکنه و گریه میکنه الهی بمیرم دلم براش کباب میشه بعضی شبهام که دیگه میزنه زیر گریه تو خواب و به هیچ صراطی هم مستقیم نیست چند شب پیش هم تولد مجی بود و نتونستم بیام آپ کنم و دوستامون سوپرایزش کردن و با کیک و کادو اومدن اینجا و تولد 30 سالگی بابایی و جشن گرفتیم گرچه اصلا بهش نمیاد و 20 و چند ساله میزنه که همش اثرات زن خوبه (چشمک)و خلاصه هرکدومشون به نحوی شرمنده کردن و خلاصه که خوش گذشت اون شب واسه پانیذ خانم آهنگ برو بکس و گذاشته بودیم یالا یالا رقص و شادی و خانمی نمیگذاشت کسی بشینه و گیر میداد که الا بلا دور من حلقه بزنید و واسم دست بزنید دیگه از اون روز یکی از آهنگ های فیوریت دخترم شده و از خواب پانشده باید این موزیک و بشنوه و نانای کنه دو روز بعد از تولد خاله مریم و عمو فرزاد اومدن اینجا و شب پیش ما موندن دختری ساعت 2 خوابید و ساعت 3 که شد بیدار شده نشسته و دستاش و تکون میده و هو میکشه و گیر داده که منو ببر توی سالن پیششون و خاله مریم خواب آلو اومده پیشش و گیر داده که میخوام برم پیشش خلاصه با هزار مکافات خوابوندمش و از اون روز این حرکتش شده سوژه و از دستش میخندیم تا یادمون میاد روز 5 شنبه هم دخترم و از ساعت 6 تا 10 گذاشتم خونه مامانم و رفتم آرایشگاه و بعدش هم که با بابایی رفته بود تابیده بود و بعد هم که خوابش برده بود و خیلی دختر خوبی بوده و اصلا بهانه نگرفته خدا را شکر منم که بعد از مدت ها یکنواخت بودن یه صفایی دادم وکلی توی روحیم اثر مثبت گذاشته گرچه به دلایلی که هنوز معلوم نیست احساس خستگی و بی حوصلگی و آویزون بودن میکنم که حدس میزنم مال مشکل خونی که دارم اماباز هم واسه روحیم خوب بود از این حالتم خیلی خسته شدم مدام بدن درد دارم امروز کلی با خودم گریه کردم خدایا چرا حس هیچ کاری ندارم چرا نمیمتونم به زندگیم برسم و به بچم از طرفی هم هر کی پانیذ ومیبینه میگه خیلی آب شده میدونم بیشتر مال اینه که شبها 3-2 میخوابه و تغذیش ریخته به هم واسه همینم برنامه دارم که خوابش و تنظیم کنم و اگه بشه میخوام چند روزی بعد تعطیلات برم خونه مامانم و اونجا بهتر میتونم بهش برسم الهی فداش بشم وقتی میخوام پنپرزشو عوض کنم بهش میگم برو بخواب تا بیام عوضت کنم میره جلوی در دستشویی دراز میکشه تا مامانی بره و واسه چند ثانیه هم که شده از دست پنپرز راحتش کنه این چند بار اخیر هم که میبرمش حمام خیلی نق میزنه و گریه میکنه خیلی نگرانم چون قبلا عاشق حمام بود عاشق چاک چاک و بابایی براش مرتب میگیره راسیتی امشب هم عمو ایمان بهش یه دست لباس خوشگل زمستونه عیدی داد که واسش از تهران گرفته بود اینم چند تایی عکس از دختر گلم الهی مامانی قربونت بره نفسممممممممممممم

این هم شیرین کاری دخترکم روی لباس باباش که مجبور شدیم با جاروبرقی تمیزش کنیم

این هم جا کفشی دم در فقط اینجا نرفته بود که اونمممممممم...................


ابنجا هم که داره جاروبرقی میکشه

در حال خوردن چاک چاک


+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آذر1388ساعت 3:31 قبل از ظهر  توسط مامان سمی  | 

قربون اون یه ذره موت  برم من اینجا موهاش و بستم خوشگلمو

در کمین کیف آرایش مامانی

مثل بچه گی مامانی کلاه گیس سرش گذاشته

آماده برای رفتن به دد

 این هم میز آرایش دختری

چشم تو چشم مامان داره شیطونی میکنه

شکل موش شده اینجا

اینجا هم دستمال به دست داره تمیز کاری میکنه

اینم چندتایی عکس راستی دخترم مریض شده و امروز برده بودمش دکتر و متاسفانه دکتر گفته باید حواسم و جمع تنفسش بکنم و در دقیقه اگه بیشتر از ۵۰ تا بزنه حتما بره دکتر یا بیمارستان بستری بشه از عصر تا حالا سرم منگه واسه این حرفش

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط مامان سمی 

این روزا دخترکم بزرگتر شده و دامنه لغاتش افزایش پیدا کرده مثلا راه میره میگه یعنی چی رایا باشه ماما جی یعنی مامان جان وقتی کار بدی میکنه دندونهای بالاش و روی لب پایینش فشار میده و بعضی وقتا به تقلید از خاله مریمش دستشو میزنه روی لپش و وای وای میکنه دیگه واسمون نقاش هم شده و مدام با مداد شمعی هاش زندگیمون و صفحه نقاشیش کرده وقتی میخواد دعوتمون کنه که کنارش بشینیم دستشو میزنه روی زمین و میگه ای ای یعنی بیا بشین پیشم مدام عقب عقب میاد میشینه توی دلمون مخصوصا اگه بخواد جوراب و یا کفش بپوشه البته حدودا دوماهی میشه این کارها را میکنه وزنش هم در حال حاضر ۵/۱۰ و قدش هم ۸۴ دوماه دیگه هم واکسن داره بزنه خلاصه که شیطونی هاش مثل هوشش روزبه روز بیشتر میشه هر کاری هم که مامیکنیم تقلید میکنه مثلا رژ میزنه رژگونه و خیلی کارهای دیگه که شاید نشه گفت من و بابایی هم که جرات نداریم نزدیک هم بشیم و الا چشاش و میبنده و دهنش وباز میکنه و جیغ میکشه قربونش برم من از حالا واسه ۲ ماه دیگه که واکسن داره عزا گرفتم یکی از اسباب بازی های مورد علاقش هم شکم عمو فرزادش شده . خلاله مریم هم به زودی ۳ ماه میشه و نمیدونم چرا اینقدر دیر میگذره خلاصه که بی صبرانه منتظریم راستی خاله شیدا هم دو تا هدیه خوشگل واسم فرستاده که جا داره ازش اینجام تشکر کنم دستت درد نکنه خانمی خیلی دوستشووووووووووووننننننننننن دارمممممممممممممممم بوسسسسسسسسسس

+ نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط مامان سمی